حكيم ابوالقاسم فردوسى

47

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

تو اين را دروغ و فسانه مدان * به يك سان روش در زمانه مدان گيومرت آغاز داستان پادشاهى گيومرت « 1 » پارسيان « 2 » ، سى سال بود « 3 »

--> ( 1 ) ، نخستين شاهان - گيومرت Gayomart پهلوى در اوستا به صورت گيّه‌مرت Gayya - Mareta - آمده است . جزء اول يعنى گيّه Gayya به معناى زندگى و جان است و جزء دوم يعنى Mareta صفت است به معناى ميرا ، درگذشتنى ، انسان . و روى هم به معناى زندهء ميرا است . ر . ك پورداود ، يشتها ، ج 2 ، ص 41 صفا ، حماسه‌سرايى ، ص 400 - 399 P Just , ischesNamenbuch . گرچه بهار معتقد است كه اصل اين لغت در اوستا گيّه‌مروثه بوده و بايد با ثاء مثلثه و به صورت رايج كيومرث نوشته شود . ر . ك . بهار و ادب فارسى ، ج 2 ، ص 214 - 213 . ليكن نگارنده اين حواشى با وى همرأى نيست و بر آن است كه صحيح‌ترين شيوه نوشتن اين اسم ، همانا صورت داده شده در بالا يعنى گيومرت است . بلعمى اين نام را به معناى زندهء گوياى ميرا يا به عبارتى حىّ ناطق دانسته است . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 113 و 12 نيز ر . ك . ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 493 . نام گيومرت به صورتهاى كهومرث Kehmar و شيومرث iymar نيز ضبط شده است . ر . ك . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 114 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 193 . گوبينو در يك نظر خاص معتقد است كه گيومرت اسم حقيقى وى نبوده است و اين لقبى است كه بعد از رسيدن وى به شاهى براى وى ايجاد شده و معنى آن پادشاه مملكت يا پادشاه مردان است . از اين رو وى شكل كيومرد را مىپذيرد كه برگرفته از دو جزء كى مرد است و كِى به معناى پادشاه و مرد هم به معناى رايج آن و به معناى انسان است . ر . ك . گوبينو ، تاريخ ايرانيان ، ج 1 ، ص 65 . ( 2 ) بيشتر پارسيان برآنند كه گيومرت نخستين كسى بود كه در روى زمين به شاهى رسيد و تاج بر سر گذارد . و نيز گفته‌اند نخستين كس بود كه در ايران به شاهى رسيد . و اين به گزينش مردم بود . چون مردم آن روزگار ديدند كه ستم و سركشى ميان ايشان افزون شده است ، به نزد او كه گوشه‌نشينى گزيده بود ، آمدند و گفتند : تو بازماندهء پيامبران مايى ، اكنون كه نيرومند بر ناتوان چيره گشته و ستم مىكند ، تو كار ما را عهده‌دار شو و به زندگى ما سامان ببخش . پس گيومرت پذيرفت و تاج بر سر نهاد . ر . ك . مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 216 - 215 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 119 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 75 نويرى ، نهاية الارب ، ج 10 ، ص 147 - 146 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 493 خواند مير ، مآثر الملوك ، ص 21 . برخى نيز هوشنگ - نوه گيومرت - را نخستين شاه مىدانند . ر . ك . قزوينى ، « مقدمهء قديم شاهنامه » ، بيست مقاله ، ج 2 ، ص 69 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 55 نويرى ، همان ، ج 10 ، ص 147 پورداود ، شِتها ، ج 2 ، ص 45 . يكى از القاب گيومرت ، گلشاه است . عموماً كسانى كه اين لقب را براى گيومرت ذكر كرده‌اند ، اين لقب را مترادف نخستين انسان دانسته‌اند و معتقدند كه گيومرت ، نخستين انسان يا به عبارتى همان حضرت آدم ( ع ) است . در سنت پارسيان ، گيومرت نخستين مخلوق انسانى است و نسل بشر از او بوجود آمده است . ر . ك . بندهش ، ص 89 و 81 - 80 . اين مسئله در خداىنامه‌ها هم منعكس شده بود ر . ك . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 7 - 5 اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 62 - 61 . بعدها نيز غالب منابع دوران اسلامى آن را ذكر كرده‌اند . از جمله ر . ك . ابن نديم ، الفهرست ، ص 20 خوارزمى ، مفاتيح العلوم ، ص 99 بيرونى ، آثار الباقيه ، ص 37 . اين عقيده با روايات اسلامى و نيز با روايات عهد عتيق سازگارى ندارد . اما برخى اين لقب را به صورت گرشاه آورده‌اند و گويند اين لقب بخاطر آن به او داده شده بود كه وى ابتدا در كوهها مىزيسته است و « گر » به پارسى به معناى كوه باشد و معنى آن « پادشاه كوه » است . ر . ك . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 12 ثعالبى تاريخ غررالسير ، ص 38 111 . Justi , ischesNamenbuch . P در سنت پارسيان از آنجا كه گيومرت نخستين انسان شمرده شده است ، بناگزير نَسَبى نيز از او ذكر نشده است . ليكن در روايات دوران اسلامى اخبار بسيار متفاوتى در اين باره وجود دارد چنان كه برخى او را شيث - پسر آدم ( ع ) - مىدانند . ر . ك . مجمل التواريخ و القصص ، ص 23 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 133 . برخى او را از فرزندان مهلائيل دانسته‌اند . ر . ك . بلعمى ، همان ، ج 1 ، ص 127 . بعضى گيومرت را كامر بن يافث بن نوح ( ع ) شمرده‌اند . ر . ك . بيرونى ، همان ، ص 38 . برخى معتقدند كه وى پسر لاوذ بن اميم يا لاوذ بن ارم از فرزندان سام بن نوح ( ع ) بوده است ر . ك . مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 75 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 146 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 33 . ( 3 ) مدت شاهى وى را غالباً به دو شكل ذكر كرده‌اند : برخى آن را همچون حكيم فردوسى 30 سال دانسته‌اند : ر . ك . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 38 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 119 مسعودى ، التنبيه و الاشراف ، ص 81 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 133 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 76 . و برخى نيز اين مدت را 40 سال دانسته‌اند : ر . ك . مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 217 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 1 ، ص 147 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 27 ، 9 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 499 . يعقوبى در يك خبر واحد ، مدت شاهى وى را 70 سال دانسته است . يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 193 .